-من نمیدونم خدا موقع آفریدن من فكر نكرد كه با این دماغ ضایع روم نمیشه تو خیابون برم؟
- قربون خدا برم ، آخه این مدل چشمه به من داده ، مردم چشم دارن ما هم چشم داریم قد یه نخود ....
- آخه من موندم این قده من دارم ، همه دوستام ازم قدبلندترن، اصلا خدا هیج چیز خوبی به من نداده هرچی بهم ارث رسیده بد بوده
- اه این صورت من چقدر جوش داره ، خدا زیاد كنه ! نه به كتی كه صورتش مثل آینه میمونه نه به من كه صورتم جای خالی بدون جوش نداره .
- .
- .
- .
- .
- .
توی اتوبوس تمام حرفشون همین بود ... همش ایرادگیری از ظاهر وقیافه و .... یاد مجتمع توان بخشی افتادم كه یه ترم توش كار میكردم:
یه موسسه كه تقریبا همه آدماش یه جورایی معلول بودن ولی تقریبا همه روحیه های عالیی داشتند همه شاد و سرحال بودن . فاطمه تو یه تصادف وقتی بچه بود قطع نخاع شده بود و همیشه كلی عطر تو كیفش براي فروش داشت. رقیه CP بود ولی تنها مشكلش بد راه رفتنش بود وای عجب كفشای خوشگلی داشت همیشه سر كفشاش سر به سرش میذاشتم .... ممممم اسم اون پسره چی بود كه عاشق رقیه بود ... آهان یاری .... اونم مثل رقیه CP بود ، هرجا رقیه میرفت هواشو داشت ما هم نامردی نمیكردیم هر وقت كارمون گیر میكرد از اون میخواستیم اگه اشكالی نداره( البته اشكالی هم نداشت) نوبتشو به ما بده! اونم با كمال میل قبول میكرد ... محمد ضربه مغزی بود ... وای نمیدونین وقتی تونست بعد یه مدت طولانی با كراچ راه بره چقدر همه ذوق زده شده بودیم .... سهیلا هم كه بچه شیطون ! یه بیماری ارثی داشت و تو 14 سالگی كم كم بعضی عضلاتش فلج شده بودن البته راحت راه میرفت و همه كاراشم خودش میكرد خودش میگفت 6 ساله كه بوده نزدیك بود دزد بدزدتش و به قول خودش اگه دزدیده بودنش تو 14 سالگی میومدن پسش میدادن .... مممممممم .... راستی اون دختره هم كه مادرش ماركوپولو بود و با وجود استفاده از ویلچر تمام خونه رو تنهایی میگردوند رو هم بگم بد نیست ( قابل توجه بعضیا!) اون بعد فیزیوتراپی اونقدر پیشرفت كرده بود كه دیگه به جای ویلچر از عصا استفاده میكرد ... یه آقایی هم بود كه CP آتتوز بود یعنی اصلا بدنش حتی در حال نشسته هم ساكن نبود و همش تكون های غیرارادی داشت ، یادم نمیره وقتی بهمون گفتن فلانی 2تا لیسانس داره و عید بابا میشه قیافه هامون چه شكلی شده بود ...
اما بین همه این آدمای معلول اما بینهایت شاد یه بنده خدایی بود كه هروقت چشمم بهش می افتاد خیلی ناراحت میشدم ... رسا یه پسر 27-26 ساله و مهندس برق بود كه با یه تصادف هم ضربه مغزی شده بود هم قطع نخاع ، اونم از مهره های بالای گردن ... فكرش رو بكنید جناب مهندس برق تو اون سن و سال با كلیامید وآرزو و داشتن حتی رقیب كاری و درسی تو نزدیكانش چنین بلایی سرش بیاد ... رسا نه تنها دستها و پاهاش فلج شده بود بلكه حتی نمیتونست حرف بزنه یا آب دهنش رو جمع كنه ... نمیدونید چقدر زمان طول كشید كه تونست مداد دستش بگیره و منظورش رو بنویسه ... هنوزم وقتی یادش می افتم حالم بد جور گرفته میشه ....
هر وقت یاد رسا می افتم دیگه نمیتونم به هیچ وجه ناشكری كنم !
نا شكری كه جای خود داره اگه دقیقه به دقیقه هم خدا رو شكر كنیم بازم كمه ...
به خاطر اینكه میتونیم منظورمونو به دیگران منتقل كنیم ...
به خاطر اینكه میتونیم عضلات صورتمونو كنترل كنیم ....
به خاطر اینكه میتونیم راه بریم ...
به خاطر اینكه میتونیم وسایل ریز رو تو دستمون بگیریم ...
به خاطر اینكه خودمون به تنهایی از عده كارامون برمیایم ...
و به خاطر خیلی چیزای دیگه كه ممكنه هیچوقت به نظرمون مهم بیاد .
و از همه بیشتر به خاطر اینكه توانایی شكرگزاری اش رو داریم ....
