زینب سادات
با یاد ِ خدا
فرشی انداخته بودم تو تراس و چراغ های حیاط را روشن کرده بودم . چشمم به هندوانه ای بود که یله و رها ، میان ِ آب ِ حوض غوطه می خورد و گوشم به شوخی های کودکانه ی زینب با پدر :
- زینب سادات بسه دیگه ! خسته ام ...
_ دوستت دارم ! بهترین بابای دنیا ... !
کلاس پنجم بود . با همه ی شوق و نشاط ِ بچه های هم سن ِ و سال ِ خودش و ،
میان ِ همه ی این دوستی را ،
( پدر ) را جور ِ دیگری دوست داشت .
این محبت ِ یکدست ، هرچند ارزنده ؛ ولی جور ِ غریبی نگرانم می کرد . دست ِ خودم نبود ، و نادانسته روز به روز پر رنگ تر می شد ...
*
هنوز هم صدایش تو گوشم تکرار می شود . ضربه های تندی که برادرم به پنجره ی اتاق می زد و اشاره می کرد به حیاط بروم . خشکم زده بود و به وضوح ، صدای تپش ِ قلبم را می شنیدم . جایی تو خلوت ِ حیاط به هم رسیدیم . چهره ی رنگ پریده ی برادرم تو تاریکی ، همه ی ناگفته ها را رو می کرد : دکتر گفت دیگه زیاد اذیتش نکنید . کار از کار گذشته ... زیاد مهمون ِ ما نیست ...
گویی چیزی تو دلم شکست . هنوز بیش از یک هفته از شب ِ هفت ِ پدر نمی گذشت . هنوز مژه هامان از فراق ِ پدر خیس بود ! چیزی برای گفتن نداشتم ...
با بی صبری دویدم به سمت ِ کوچه . پرده ی اشک ، جلوی چشمانم را گرفته بود . دخترکی با مادرش از کنارم گذشت . چهره ی زینب تو ذهنم زنده شد . بغضم ترکید :
- زينب جان چرا ؟ چرا تو ؟! چرا حالا ؟ آخه داداش برات ...
ديگر نفهميدم چه شد ...
*
چندین ماه گذشته . درد ِ جدید ، بر غم ِ جدایی ِ ناگهانی ِ پدر سایه انداخته و زینب را زمین گیر کرده . جسم ِ نحیفش روز به روز بیش تر تحلیل می رود . نای راه رفتن ندارد .
پزشک ها شیمی درمانی را هم – جز برای تسکین ِ دردهایش – بی فایده می دانند . خودش چیزی از بیماری اش نمی داند و فقط با مرور ِ آرزوهایش است که روزها را می گذراند :
- داداشی یادته پارسال این موقع بابا بود و کتابامو آماده کرده بود که فرداش برم مدرسه ؟!
- آره عزیزم ! ایشالا خوب می شی بازم می ری سر ِ کلاس ...
با بی تابی حرفم را قطع می کند :
- نه همین فردا باید برم ! معلما و دوستام منتظرن . از درسامم عقب می مونم .
چی می توانم بگویم ؟! ... چشمهایم باز دارد خیس می شود ... :
- باشه عزیزم ! خودم می برمت . کلاس چندمی می شوی ؟!
- اول راهنمایی دیگه ! می خوام امسالم همه نمره هام بیست شه ...
.
.
.
غروب ِ جمعه است . غروبی که دیگر نه بوی تروتازه ی آب و گل و میوه می دهد و نه از گرمای ِ حضور ِ پدر و شوخی های کودکانه ی زینب ، نشانی دارد .
غروب ِ جمعه است و زینب سادات باز هم دلتنگ است .
مادر ، گویی نیازی را از نگاهش خوانده باشد ؛ عکس ِ یادگار ِ پدر را می دهد دستش . نگاه ِ قدرشناسی به مادر می اندازد و هق هق ِ گریه امانش نمی دهد .
یواش می خزم کنج ِ اتاقم و همپای او اشک می ریزم ...
*
هرقدر هم که بزرگ بشویم و از آن روزها فاصله بگیریم ،
باز هم مهر ماه و ( همشاگردی سلام ) و معلم و صف و کلاس و تخته و بوی کاغذهای سفید ِ دفترچه های شست برگ و کیف و جامدادی و خط کش و کتاب ِ نو ، برایمان تداعی گر ِ خاطره هاییست که با لحظه لحظه ی روزهای کودکی مان گره خورده بود .
یادمان بیاید بچه هایی را که دستشان به این تجربه های عزیز نمی رسد ،
و تنها با مرور ِ چندین و چند باره ی خاطره های کهنه شان دلخوش اند .
( برای شفایشان دعا کنیم . )
یا علی
نقل از وبلاگ درویش مصطفی
