تبليغاتX
پورنا

پورنا

به نام خدا

سلام

چند وقتيه که يه بيماري بين جوونا خصوصا قشر سنتي جامعه چه دختر و چه پسر خيلي زياد شده! برای آشنايي بيشتر با اين بيماري و جلوگيري از شيوعش و شناسايي افراد درگير بد نيست شرح حال يکي از بيماران رو بخونين :

شنبه : از همون لحظه اي که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم . هر کجا که ميرفتم اونو ميديدم يه بار که از جلوي هم دراومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کرد و گفت :"ببخشيد" من که ميدونم منظورش چي بود تازه ساعت 30/9 هم که داشتم بورد رو ميخوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن برد کرد، آره دقيقا ميدونم که منظورش چيه : اون ميخواد زن من بشه بچه ها ميگفتن اسمش مريمه ، از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

يکشنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم ، موقع رفتن تو سرويس يه خانومي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش ميگفتن و ميخنديدين تازه موقع رفتن به من گفت : " ببخشيد آقا ميشه شيشه پنجرتونو ببنديد". من ميدونم که منظورش چي بود، اسمش رو ميدونستم اسمش نرگسه. مث روز روشن بود که با اين خنديدن ميخواد دل منو نرم کنه که بگيرمش ، راستيتش منم از اون بدم نمياد، از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با اونم ازدواج کنم.

دو شنبه : امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم . بعد از کلاس يکي از همکلاسيام ، مينا، جزوه منو ازم خواست . من که ميدونم منظورش چي بوده، حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج کنه، راستيتش منم از مينا بدم نميومد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه نرگس نه مينا، فقط يکي ازم پرسيد :" امور دانشجويي کجاست؟" من که ميدونم منظورش چي بود اما تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي بود فکر کنم استقلاليه اما وقتي جريان رو به دوستم گفتم به من گفت " اي بابا بدبخت منظوري نداشته " اما من ميدونم دوست من به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش ميشه . حالا به کوري اين دوستم هم که شده هر جور شده با اين يکي هم ازدواج ميکنم.

چهارشنبه : امروز وقتي که وارد سلف شدم متوجه شدم از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدن، يکي از دخترهاي اردو از من پرسيد :" ببخشيد آقا! دانشکده پرستاري کجاست ؟". من که ميدونستم منظورش چيه اما تو کاردرستي خودم موندم که چطور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه مند شده. حيف اسمش رو نفهميدم . از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش کنم و باهاش ازدواج کنم ، طفلکي گناه داره از عشق من پير ميشه.

پنجشنبه : يکي از دوستاي هم دانشکده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد، من که ميدونم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه ، ميخواد بيخيال مينا شم . راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم.

جمعه : امروز صبح در خواب شيريني بودم داشتم خواب عروسي بزرگ خودمو ميديدم . عجب شکوه و عظمتي بود داشتم دستمو تو کاسه عسل فرو ميکردم که ... مادرم يهو منو از خواب بيدار کرد که برم چند تا نون بگيرم، وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي ازم پرسيد :" ببخشيد آقا صف پنج تايي ها کدومه؟" من که ميدونم منظورش چي بوده اما عمرا باهاش ازدواج کنم . راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري که نونوايي بياد خيلي خوشم نمياد .

شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه ام رو خوردم و اومدم راه بيفتم که مادرم گفت :" نميخواد دانشگاه بري ، امروز جواب نوار مغزت آماده است، برو از بيمارستان بگير ." راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم ميگن من مشکل رواني دارم . وقتي به بيمارستان رسيدم از خانم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم . گفت :" آقا لطفا چند لحظه صبر کنيد" من که ميدونم منظورش چي بوده ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط پورنا  | 

به نام خدا

-من نمیدونم خدا موقع آفریدن من فكر نكرد كه با این دماغ ضایع روم نمیشه تو خیابون برم؟

 - قربون خدا برم ، آخه این مدل چشمه به من داده ، مردم چشم دارن ما هم چشم داریم قد یه نخود ....

- آخه من موندم این قده من دارم ، همه دوستام ازم قدبلندترن، اصلا خدا هیج چیز خوبی به من نداده هرچی بهم ارث رسیده بد بوده

- اه این صورت من چقدر جوش داره ، خدا زیاد كنه ! نه به كتی كه صورتش مثل آینه میمونه نه به من كه صورتم جای خالی بدون جوش نداره .

 - .

 - .

 - .

 - .

 - .

توی اتوبوس تمام حرفشون همین بود ... همش ایرادگیری از ظاهر وقیافه و .... یاد مجتمع توان بخشی افتادم كه یه ترم توش كار میكردم:

یه موسسه كه تقریبا همه آدماش یه جورایی معلول بودن ولی‌ تقریبا همه روحیه های عالیی داشتند همه شاد و سرحال بودن . فاطمه تو یه تصادف وقتی بچه بود قطع نخاع شده بود و همیشه كلی‌ عطر تو كیفش براي فروش داشت. رقیه CP بود ولی تنها مشكلش بد راه رفتنش بود وای عجب كفشای خوشگلی داشت همیشه سر كفشاش سر به سرش میذاشتم .... ممممم اسم اون پسره چی بود كه عاشق رقیه بود ... آهان یاری .... اونم مثل رقیه CP بود ، هرجا رقیه میرفت هواشو داشت ما هم نامردی نمیكردیم هر وقت كارمون گیر میكرد از اون میخواستیم اگه اشكالی‌ نداره( البته اشكالی هم نداشت) نوبتشو به ما بده! اونم با كمال میل قبول میكرد ... محمد ضربه مغزی بود ... وای نمیدونین وقتی تونست بعد یه مدت طولانی با كراچ راه بره چقدر همه ذوق زده شده بودیم .... سهیلا هم كه بچه شیطون ! یه بیماری ارثی داشت و تو 14 سالگی كم كم بعضی عضلاتش فلج شده بودن البته راحت راه میرفت و همه كاراشم خودش میكرد خودش میگفت 6 ساله كه بوده نزدیك بود دزد بدزدتش و به قول خودش اگه دزدیده بودنش تو 14 سالگی میومدن پسش میدادن .... مممممممم .... راستی اون دختره هم كه مادرش ماركوپولو بود و با وجود استفاده از ویلچر تمام خونه رو تنهایی‌ میگردوند رو هم بگم بد نیست ( قابل توجه بعضیا!) اون بعد فیزیوتراپی اونقدر پیشرفت كرده بود كه دیگه به جای ویلچر از عصا استفاده میكرد ... یه آقایی هم بود كه CP آتتوز بود یعنی اصلا بدنش حتی در حال نشسته هم ساكن نبود و همش تكون های غیرارادی‌ داشت ، یادم نمیره وقتی بهمون گفتن فلانی 2تا لیسانس داره و عید بابا میشه قیافه هامون چه شكلی شده بود ...

 اما بین همه این آدمای‌ معلول اما بینهایت شاد یه بنده خدایی بود كه هروقت چشمم بهش می افتاد خیلی ناراحت میشدم ... رسا یه پسر 27-26 ساله و مهندس برق بود كه با یه تصادف هم ضربه مغزی شده بود هم قطع نخاع ، اونم از مهره های بالای گردن ... فكرش رو بكنید جناب مهندس برق تو اون سن و سال با كلی‌امید و‌آرزو و داشتن حتی رقیب كاری و درسی تو نزدیكانش چنین بلایی سرش بیاد ... رسا نه تنها دستها و پاهاش فلج شده بود بلكه حتی نمیتونست حرف بزنه یا آب دهنش رو جمع كنه ... نمیدونید چقدر زمان طول كشید كه تونست مداد دستش بگیره و منظورش رو بنویسه ... هنوزم وقتی یادش می افتم حالم بد جور گرفته میشه ....

هر وقت یاد رسا می‌ افتم دیگه نمیتونم به هیچ وجه ناشكری كنم !

نا شكری‌ كه جای خود داره اگه دقیقه به دقیقه هم خدا رو شكر كنیم بازم كمه ...

به خاطر اینكه میتونیم منظورمونو به دیگران منتقل كنیم ...

به خاطر اینكه میتونیم عضلات صورتمونو كنترل كنیم ....

به خاطر اینكه میتونیم راه بریم ...

به خاطر اینكه میتونیم وسایل ریز رو تو دستمون بگیریم ...

به خاطر اینكه خودمون به تنهایی از عده كارامون برمیایم ...

و به خاطر خیلی چیزای دیگه كه ممكنه هیچوقت به نظرمون مهم بیاد .

و از همه بیشتر به خاطر اینكه توانایی شكرگزاری‌ اش رو داریم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط پورنا  |