تبليغاتX
پورنا

پورنا

به نام خدا

 

سلام

 

من موقع چت کردن کلماتي رو به کار ميبرم که خيليا متوجه معنيش نميشن و گه گاه دردسر ساز ميشهrolling eyes برای همينم يه فرهنگ لغت پورنايي اينجا ميذارم تا من بعد از روي اون ديگه تمامي مشکلات رفع بشه :

 

آهان ahan   = اين کلمه به معني بله ، متوجه شدم ميباشدcowboy

 

اوهوم uhum   = به معناي بلهcowboy

 

Bro  = اين کلمه مخفف کلمه brother  ميباشد يعني برادر؛  يادمه يه بار يه بنده خدايي بهم پي ام داده بود منم کار داشتم براش تايپ کردم  sorry I'm busy bro  طرف فکر کرد بهش ميگم سرم شلوغه برو(GO ) !!! کلي بهش برخورد و گفت چشم ميرم حالا چرا اينقدر خشن ميگيد بروwhew! !!!!!!!!!!!!!!

 

Sis  = اين کلمه هم مخفف کلمه sister   به معناي خواهره پس آبجي هاي گرامي وقتي بهشون ميگم Sis   دچار سوء تفاهم نشيد

 

LOL  = اين کلمه يعني قاه قاه خنديدن يعني همون خنديدين با صداي بلند rolling on the floor

 

Brb   =  Be right back   يعني الان ميام ! يا همون يه لحظه!peace sign

 

 

 

 

ممممممممم فعلا چيز ديگه اي يادم نمياد اگه شما کلمه اي يادتون مياد حتما ياد آوري بفرماييد!

 

 ******* راستی ****  آماده تبادل لینک هستمloser

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط پورنا  | 

زینب سادات

 

با یاد ِ خدا

 

 هنوز هم حال و هوای غروب های رنگ پریده ی پاییزی ، حس ِ آن غروب ِ مطبوعی را که با بوی تر و تازه ی خاک ِ نم گرفته ی باغچه و خنده های پرنشاط ِ زینب در هم آمیخته بود ، تو وجودم زنده می کند . روزهایی که ( پدر ) بود و حضورش ، گویی همه ی فاصله ها را پر می کرد . حالا از آن لحظه ها ، رد ِ مبهمی می بینم در دور دست ، و ( چیزی ) که با هر بار یادآوری ، راه ِ گلویم را می بندد ...

فرشی انداخته بودم تو تراس و چراغ های حیاط را روشن کرده بودم . چشمم به هندوانه ای بود که یله و رها ، میان ِ آب ِ حوض غوطه می خورد و گوشم به شوخی های کودکانه ی زینب با پدر :

 

- زینب سادات بسه دیگه ! خسته ام ...

_ دوستت دارم ! بهترین بابای دنیا ... !

 

کلاس پنجم بود . با همه ی شوق و نشاط ِ بچه های هم سن ِ و سال ِ خودش و ،

میان ِ همه ی این دوستی را ،

( پدر ) را جور ِ دیگری دوست داشت .

 

این محبت ِ یکدست ، هرچند ارزنده ؛ ولی جور ِ غریبی نگرانم می کرد . دست ِ خودم نبود ، و نادانسته روز به روز پر رنگ تر می شد ...

 

*

 

هنوز هم صدایش تو گوشم تکرار می شود . ضربه های تندی که برادرم به پنجره ی اتاق می زد و اشاره می کرد به حیاط بروم . خشکم زده بود و به وضوح ، صدای تپش ِ قلبم را می شنیدم . جایی تو خلوت ِ حیاط به هم رسیدیم . چهره ی رنگ پریده ی برادرم تو تاریکی ، همه ی ناگفته ها را رو می کرد : دکتر گفت دیگه زیاد اذیتش نکنید . کار از کار گذشته ... زیاد مهمون ِ ما نیست ...

 

گویی چیزی تو دلم شکست . هنوز بیش از یک هفته از شب ِ هفت ِ پدر نمی گذشت . هنوز مژه هامان از فراق ِ پدر خیس بود ! چیزی برای گفتن نداشتم ...

با بی صبری دویدم به سمت ِ کوچه . پرده ی اشک ، جلوی چشمانم را گرفته بود . دخترکی با مادرش از کنارم گذشت . چهره ی زینب تو ذهنم زنده شد . بغضم ترکید :

 

-  زينب جان چرا ؟ چرا تو ؟! چرا حالا ؟ آخه داداش برات ...

 

ديگر نفهميدم چه شد ...

 

*

 

چندین ماه گذشته . درد ِ جدید ، بر غم ِ جدایی ِ ناگهانی ِ پدر سایه انداخته و زینب را زمین گیر کرده . جسم ِ نحیفش روز به روز بیش تر تحلیل می رود . نای راه رفتن ندارد .

پزشک ها شیمی درمانی را هم – جز برای تسکین ِ دردهایش – بی فایده می دانند . خودش چیزی از بیماری اش نمی داند و فقط با مرور ِ آرزوهایش است که روزها را می گذراند :

 

- داداشی یادته پارسال این موقع بابا بود و کتابامو آماده کرده بود که فرداش برم مدرسه ؟!

- آره عزیزم ! ایشالا خوب می شی بازم می ری سر ِ کلاس ...

 

با بی تابی حرفم را قطع می کند :

 

- نه همین فردا باید برم ! معلما و دوستام منتظرن . از درسامم عقب می مونم .

 

چی می توانم بگویم ؟! ... چشمهایم باز دارد خیس می شود ... :

 

- باشه عزیزم ! خودم می برمت . کلاس چندمی می شوی ؟!

- اول راهنمایی دیگه ! می خوام امسالم همه نمره هام بیست شه ...

 

.

.

.

 

غروب ِ جمعه است . غروبی که دیگر نه بوی تروتازه ی آب و گل و میوه می دهد و نه از گرمای ِ حضور ِ پدر و شوخی های کودکانه ی زینب ، نشانی دارد .

غروب ِ جمعه است و زینب سادات باز هم دلتنگ است .

مادر ، گویی نیازی را از نگاهش خوانده باشد ؛ عکس ِ یادگار ِ پدر را می دهد دستش . نگاه ِ قدرشناسی به مادر می اندازد و هق هق ِ گریه امانش نمی دهد .

 

یواش می خزم کنج ِ اتاقم و همپای او اشک می ریزم ...

 

*

 

هرقدر هم که بزرگ بشویم و از آن روزها فاصله بگیریم ،

باز هم مهر ماه و ( همشاگردی سلام ) و معلم و صف و کلاس و تخته و بوی کاغذهای سفید ِ دفترچه های شست برگ و کیف و جامدادی و خط کش و کتاب ِ نو ، برایمان تداعی گر ِ خاطره هاییست که با لحظه لحظه ی روزهای کودکی مان گره خورده بود .

 

یادمان بیاید بچه هایی را که دستشان به این تجربه های عزیز نمی رسد ،

و تنها با مرور ِ چندین و چند باره ی خاطره های کهنه شان دلخوش اند .

 

 

( برای شفایشان دعا کنیم . )

 

 

یا علی

 

 

نقل از وبلاگ درویش مصطفی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط پورنا  | 

دفاع مقدس

::به نام خدا::

 

هفته دفاع مقدسه ... داشتم تلوزيون نگاه ميکردم ... اين هفته هم همش فيلمهاي دفاع مقدس نشون ميدن ... وقتي اين فيلمها رو نشون ميدن خيلي دلم ميگيره ... خيلي ... فيلمهاي قديمي قشنگ اند اما ... فيلمهاي جديد ... اونقدر مسخره اند که آدم شک ميکنه اون آدمي که فيلم رو ساخته اصلا ميدونسته جبهه چيه يا نه؟

يادمه موقع جنگ من خيلي کوچيک بودم ... کلاس اول بودم که جنگ تموم شد ... با اينکه دوران پر دلهره اي بود  ... با اينکه وقتي آژير خطر رو ميزدن و مامان يا بابا خونه نبودن دلمون ميلرزيد و دعا دعا ميکرديم که براي اونا اتفاقي نيوفته ... با اين حال صداقت و پاکي و صفايي که اون دوره بود رو من ديگه نديدم ... اون موقع امکانات مثل الان نبود ... هيچ وقت لوازم التحريرهاي دوران مدرسه ، اسباب بازيا و خيلي چيزاي ديگه مثل الان نبود ... همه چيز ساده بود ... ساده ساده ساده ... اما همون سادگي هم برای مني که 6-7 سال بيشتر نداشتم خيلي زيبا بود ... خيلي ... براي همينم وقتي اون فيلمها رو ميبينم دلم ميسوزه ...

يادمه يه بار خواهر کوچيکم -که بعد جنگ هم به دنيا اومده- به دختر يکي از همين کارگردانهاي معروف که فيلمهاي يکي دوسال اخيرش در زمينه جبهه و جنگ پر طرفدار هم بوده  دوست بوده گفته بود :" کجا تو جبهه حاجي با لباس اتو کشيده و سيد با موهاي ژل زده بوده ؟ "

جالبه از اون روز به بعد ديگه تو فيلماي باباي دوست خواهرم حاجي اتو کشيده و سيد ژل زده نديدم ... باز خدا اونو خير بده که حرف درست رو از بچه ها هم قبول ميکنه

اين از اون فيلمها اونم از فيلمهايي که جنگ رو از ديد جنگ جهاني و سياهي نگاه ميکنه ... جبهه ايا رو آدماي نفهم و اي کيو پايين و ضداجتماع و آشوبگر بي منطق نشون ميده ... کم فيلمهاش رو نديديم؟ مگه نه؟

تازه اينا که خوبه يه سري فيلمها به نام فيلمهاي خوب دفاع مقدس جبهه ايا رو با همون خصوصيات آشوبگري و بي منطقي نشون ميده البته بعد از جنگ که هنوز نفهميدن جنگ تموم شده ؟

ديگه از حرفا و بحثا و سخنرانيايي بگذريم که ...

چند وقته از جنگ ميگذره؟

                           

                           چرا بايد نسل جديد ما جنگ رو از ديد اين فيلمها و سخنرانيا و تحليل ها بشناسن؟

 

                         

               همه ما خوب ميدونيم که رسانه ها رو افکار مردم خيلي مهم اند ........................

 

دلايل ديگه اي هم هست که برای نسل جديد ما طعم جنگ فرق کرده ..................

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط پورنا  |