![]() |
![]() |
|
|
«به نام خدا» وقتي اينو خوندم خيلي دلم گرفت ... آدم يا بندهی خدا هست، يا نيست. اگر بندهی خدا هست و خودش را بندهی خدا میداند كه پدرش هم معلوم است. پدرش پدر بندهی خدا است. حالا فارسی بگو «پدر بندهی خدا» يا عربی بگو «اباعبدالله»، فرقی نمیكند. پدرش معلوم است. اگر هم كسی خودش را بندهی خدا نمیداند كه پدرش معلوم نيست. يتيم است. *** هنوز اندر خم يک کوچه مانده ايم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
«به نام خدا» اين دهه هم تموم شد با تمام : کارناوالهاي عزاداري با آخرين دستگاههاي موسيقي!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
به نام خدا
فکر میکرد حالا که دیگه نامزد داره و متاهل شده راحت میتونه با خانومای دیگه ارتباط داشته باشه. باهاشون اینور اونور بره یا بگو بخند کنه .... حالا که نامزدشو از دست داده تازه فهمیده که نامحرم همیشه نامحرمه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط پورنا |
|
|
به نام خدا
سلام چند وقتيه که يه بيماري بين جوونا خصوصا قشر سنتي جامعه چه دختر و چه پسر خيلي زياد شده! برای آشنايي بيشتر با اين بيماري و جلوگيري از شيوعش و شناسايي افراد درگير بد نيست شرح حال يکي از بيماران رو بخونين : شنبه : از همون لحظه اي که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم . هر کجا که ميرفتم اونو ميديدم يه بار که از جلوي هم دراومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کرد و گفت :"ببخشيد" من که ميدونم منظورش چي بود تازه ساعت 30/9 هم که داشتم بورد رو ميخوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن برد کرد، آره دقيقا ميدونم که منظورش چيه : اون ميخواد زن من بشه بچه ها ميگفتن اسمش مريمه ، از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم. يکشنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم ، موقع رفتن تو سرويس يه خانومي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش ميگفتن و ميخنديدين تازه موقع رفتن به من گفت : " ببخشيد آقا ميشه شيشه پنجرتونو ببنديد". من ميدونم که منظورش چي بود، اسمش رو ميدونستم اسمش نرگسه. مث روز روشن بود که با اين خنديدن ميخواد دل منو نرم کنه که بگيرمش ، راستيتش منم از اون بدم نمياد، از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با اونم ازدواج کنم. دو شنبه : امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم . بعد از کلاس يکي از همکلاسيام ، مينا، جزوه منو ازم خواست . من که ميدونم منظورش چي بوده، حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج کنه، راستيتش منم از مينا بدم نميومد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم. سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه نرگس نه مينا، فقط يکي ازم پرسيد :" امور دانشجويي کجاست؟" من که ميدونم منظورش چي بود اما تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي بود فکر کنم استقلاليه اما وقتي جريان رو به دوستم گفتم به من گفت " اي بابا بدبخت منظوري نداشته " اما من ميدونم دوست من به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش ميشه . حالا به کوري اين دوستم هم که شده هر جور شده با اين يکي هم ازدواج ميکنم. چهارشنبه : امروز وقتي که وارد سلف شدم متوجه شدم از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدن، يکي از دخترهاي اردو از من پرسيد :" ببخشيد آقا! دانشکده پرستاري کجاست ؟". من که ميدونستم منظورش چيه اما تو کاردرستي خودم موندم که چطور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه مند شده. حيف اسمش رو نفهميدم . از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش کنم و باهاش ازدواج کنم ، طفلکي گناه داره از عشق من پير ميشه. پنجشنبه : يکي از دوستاي هم دانشکده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد، من که ميدونم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه ، ميخواد بيخيال مينا شم . راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم. جمعه : امروز صبح در خواب شيريني بودم داشتم خواب عروسي بزرگ خودمو ميديدم . عجب شکوه و عظمتي بود داشتم دستمو تو کاسه عسل فرو ميکردم که ... مادرم يهو منو از خواب بيدار کرد که برم چند تا نون بگيرم، وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي ازم پرسيد :" ببخشيد آقا صف پنج تايي ها کدومه؟" من که ميدونم منظورش چي بوده اما عمرا باهاش ازدواج کنم . راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري که نونوايي بياد خيلي خوشم نمياد . شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه ام رو خوردم و اومدم راه بيفتم که مادرم گفت :" نميخواد دانشگاه بري ، امروز جواب نوار مغزت آماده است، برو از بيمارستان بگير ." راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم ميگن من مشکل رواني دارم . وقتي به بيمارستان رسيدم از خانم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم . گفت :" آقا لطفا چند لحظه صبر کنيد" من که ميدونم منظورش چي بوده .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
به نام خدا
-من نمیدونم خدا موقع آفریدن من فكر نكرد كه با این دماغ ضایع روم نمیشه تو خیابون برم؟ - قربون خدا برم ، آخه این مدل چشمه به من داده ، مردم چشم دارن ما هم چشم داریم قد یه نخود .... - آخه من موندم این قده من دارم ، همه دوستام ازم قدبلندترن، اصلا خدا هیج چیز خوبی به من نداده هرچی بهم ارث رسیده بد بوده - اه این صورت من چقدر جوش داره ، خدا زیاد كنه ! نه به كتی كه صورتش مثل آینه میمونه نه به من كه صورتم جای خالی بدون جوش نداره . - . - . - . - . - . توی اتوبوس تمام حرفشون همین بود ... همش ایرادگیری از ظاهر وقیافه و .... یاد مجتمع توان بخشی افتادم كه یه ترم توش كار میكردم: یه موسسه كه تقریبا همه آدماش یه جورایی معلول بودن ولی تقریبا همه روحیه های عالیی داشتند همه شاد و سرحال بودن . فاطمه تو یه تصادف وقتی بچه بود قطع نخاع شده بود و همیشه كلی عطر تو كیفش براي فروش داشت. رقیه CP بود ولی تنها مشكلش بد راه رفتنش بود وای عجب كفشای خوشگلی داشت همیشه سر كفشاش سر به سرش میذاشتم .... ممممم اسم اون پسره چی بود كه عاشق رقیه بود ... آهان یاری .... اونم مثل رقیه CP بود ، هرجا رقیه میرفت هواشو داشت ما هم نامردی نمیكردیم هر وقت كارمون گیر میكرد از اون میخواستیم اگه اشكالی نداره( البته اشكالی هم نداشت) نوبتشو به ما بده! اونم با كمال میل قبول میكرد ... محمد ضربه مغزی بود ... وای نمیدونین وقتی تونست بعد یه مدت طولانی با كراچ راه بره چقدر همه ذوق زده شده بودیم .... سهیلا هم كه بچه شیطون ! یه بیماری ارثی داشت و تو 14 سالگی كم كم بعضی عضلاتش فلج شده بودن البته راحت راه میرفت و همه كاراشم خودش میكرد خودش میگفت 6 ساله كه بوده نزدیك بود دزد بدزدتش و به قول خودش اگه دزدیده بودنش تو 14 سالگی میومدن پسش میدادن .... مممممممم .... راستی اون دختره هم كه مادرش ماركوپولو بود و با وجود استفاده از ویلچر تمام خونه رو تنهایی میگردوند رو هم بگم بد نیست ( قابل توجه بعضیا!) اون بعد فیزیوتراپی اونقدر پیشرفت كرده بود كه دیگه به جای ویلچر از عصا استفاده میكرد ... یه آقایی هم بود كه CP آتتوز بود یعنی اصلا بدنش حتی در حال نشسته هم ساكن نبود و همش تكون های غیرارادی داشت ، یادم نمیره وقتی بهمون گفتن فلانی 2تا لیسانس داره و عید بابا میشه قیافه هامون چه شكلی شده بود ... اما بین همه این آدمای معلول اما بینهایت شاد یه بنده خدایی بود كه هروقت چشمم بهش می افتاد خیلی ناراحت میشدم ... رسا یه پسر 27-26 ساله و مهندس برق بود كه با یه تصادف هم ضربه مغزی شده بود هم قطع نخاع ، اونم از مهره های بالای گردن ... فكرش رو بكنید جناب مهندس برق تو اون سن و سال با كلیامید وآرزو و داشتن حتی رقیب كاری و درسی تو نزدیكانش چنین بلایی سرش بیاد ... رسا نه تنها دستها و پاهاش فلج شده بود بلكه حتی نمیتونست حرف بزنه یا آب دهنش رو جمع كنه ... نمیدونید چقدر زمان طول كشید كه تونست مداد دستش بگیره و منظورش رو بنویسه ... هنوزم وقتی یادش می افتم حالم بد جور گرفته میشه .... هر وقت یاد رسا می افتم دیگه نمیتونم به هیچ وجه ناشكری كنم ! نا شكری كه جای خود داره اگه دقیقه به دقیقه هم خدا رو شكر كنیم بازم كمه ... به خاطر اینكه میتونیم منظورمونو به دیگران منتقل كنیم ... به خاطر اینكه میتونیم عضلات صورتمونو كنترل كنیم .... به خاطر اینكه میتونیم راه بریم ... به خاطر اینكه میتونیم وسایل ریز رو تو دستمون بگیریم ... به خاطر اینكه خودمون به تنهایی از عده كارامون برمیایم ... و به خاطر خیلی چیزای دیگه كه ممكنه هیچوقت به نظرمون مهم بیاد . و از همه بیشتر به خاطر اینكه توانایی شكرگزاری اش رو داریم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط پورنا |
|
|
به نام خدا سلام من موقع چت کردن کلماتي رو به کار ميبرم که خيليا متوجه معنيش نميشن و گه گاه دردسر ساز ميشه آهان ahan = اين کلمه به معني بله ، متوجه شدم ميباشد اوهوم uhum = به معناي بله Bro = اين کلمه مخفف کلمه brother ميباشد يعني برادر؛ يادمه يه بار يه بنده خدايي بهم پي ام داده بود منم کار داشتم براش تايپ کردم sorry I'm busy bro طرف فکر کرد بهش ميگم سرم شلوغه برو(GO ) Sis = اين کلمه هم مخفف کلمه sister به معناي خواهره پس آبجي هاي گرامي وقتي بهشون ميگم Sis دچار سوء تفاهم نشيد LOL = اين کلمه يعني قاه قاه خنديدن يعني همون خنديدين با صداي بلند Brb = Be right back يعني الان ميام ! يا همون يه لحظه! ممممممممم فعلا چيز ديگه اي يادم نمياد اگه شما کلمه اي يادتون مياد حتما ياد آوري بفرماييد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
با یاد ِ خدا
فرشی انداخته بودم تو تراس و چراغ های حیاط را روشن کرده بودم . چشمم به هندوانه ای بود که یله و رها ، میان ِ آب ِ حوض غوطه می خورد و گوشم به شوخی های کودکانه ی زینب با پدر :
- زینب سادات بسه دیگه ! خسته ام ... _ دوستت دارم ! بهترین بابای دنیا ... !
کلاس پنجم بود . با همه ی شوق و نشاط ِ بچه های هم سن ِ و سال ِ خودش و ، میان ِ همه ی این دوستی را ، ( پدر ) را جور ِ دیگری دوست داشت .
این محبت ِ یکدست ، هرچند ارزنده ؛ ولی جور ِ غریبی نگرانم می کرد . دست ِ خودم نبود ، و نادانسته روز به روز پر رنگ تر می شد ...
*
هنوز هم صدایش تو گوشم تکرار می شود . ضربه های تندی که برادرم به پنجره ی اتاق می زد و اشاره می کرد به حیاط بروم . خشکم زده بود و به وضوح ، صدای تپش ِ قلبم را می شنیدم . جایی تو خلوت ِ حیاط به هم رسیدیم . چهره ی رنگ پریده ی برادرم تو تاریکی ، همه ی ناگفته ها را رو می کرد : دکتر گفت دیگه زیاد اذیتش نکنید . کار از کار گذشته ... زیاد مهمون ِ ما نیست ...
گویی چیزی تو دلم شکست . هنوز بیش از یک هفته از شب ِ هفت ِ پدر نمی گذشت . هنوز مژه هامان از فراق ِ پدر خیس بود ! چیزی برای گفتن نداشتم ... با بی صبری دویدم به سمت ِ کوچه . پرده ی اشک ، جلوی چشمانم را گرفته بود . دخترکی با مادرش از کنارم گذشت . چهره ی زینب تو ذهنم زنده شد . بغضم ترکید :
- زينب جان چرا ؟ چرا تو ؟! چرا حالا ؟ آخه داداش برات ...
ديگر نفهميدم چه شد ...
*
چندین ماه گذشته . درد ِ جدید ، بر غم ِ جدایی ِ ناگهانی ِ پدر سایه انداخته و زینب را زمین گیر کرده . جسم ِ نحیفش روز به روز بیش تر تحلیل می رود . نای راه رفتن ندارد . پزشک ها شیمی درمانی را هم – جز برای تسکین ِ دردهایش – بی فایده می دانند . خودش چیزی از بیماری اش نمی داند و فقط با مرور ِ آرزوهایش است که روزها را می گذراند :
- داداشی یادته پارسال این موقع بابا بود و کتابامو آماده کرده بود که فرداش برم مدرسه ؟! - آره عزیزم ! ایشالا خوب می شی بازم می ری سر ِ کلاس ...
با بی تابی حرفم را قطع می کند :
- نه همین فردا باید برم ! معلما و دوستام منتظرن . از درسامم عقب می مونم .
چی می توانم بگویم ؟! ... چشمهایم باز دارد خیس می شود ... :
- باشه عزیزم ! خودم می برمت . کلاس چندمی می شوی ؟! - اول راهنمایی دیگه ! می خوام امسالم همه نمره هام بیست شه ...
. . .
غروب ِ جمعه است . غروبی که دیگر نه بوی تروتازه ی آب و گل و میوه می دهد و نه از گرمای ِ حضور ِ پدر و شوخی های کودکانه ی زینب ، نشانی دارد . غروب ِ جمعه است و زینب سادات باز هم دلتنگ است . مادر ، گویی نیازی را از نگاهش خوانده باشد ؛ عکس ِ یادگار ِ پدر را می دهد دستش . نگاه ِ قدرشناسی به مادر می اندازد و هق هق ِ گریه امانش نمی دهد .
یواش می خزم کنج ِ اتاقم و همپای او اشک می ریزم ...
*
هرقدر هم که بزرگ بشویم و از آن روزها فاصله بگیریم ، باز هم مهر ماه و ( همشاگردی سلام ) و معلم و صف و کلاس و تخته و بوی کاغذهای سفید ِ دفترچه های شست برگ و کیف و جامدادی و خط کش و کتاب ِ نو ، برایمان تداعی گر ِ خاطره هاییست که با لحظه لحظه ی روزهای کودکی مان گره خورده بود .
یادمان بیاید بچه هایی را که دستشان به این تجربه های عزیز نمی رسد ، و تنها با مرور ِ چندین و چند باره ی خاطره های کهنه شان دلخوش اند .
( برای شفایشان دعا کنیم . )
یا علی
نقل از وبلاگ درویش مصطفی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
::به نام خدا:: هفته دفاع مقدسه ... داشتم تلوزيون نگاه ميکردم ... اين هفته هم همش فيلمهاي دفاع مقدس نشون ميدن ... وقتي اين فيلمها رو نشون ميدن خيلي دلم ميگيره يادمه موقع جنگ من خيلي کوچيک بودم ... کلاس اول بودم که جنگ تموم شد ... با اينکه دوران پر دلهره اي بود ... با اينکه وقتي آژير خطر رو ميزدن و مامان يا بابا خونه نبودن دلمون ميلرزيد و دعا دعا ميکرديم که براي اونا اتفاقي نيوفته ... با اين حال صداقت و پاکي و صفايي که اون دوره بود رو من ديگه نديدم ... اون موقع امکانات مثل الان نبود ... هيچ وقت لوازم التحريرهاي دوران مدرسه ، اسباب بازيا و خيلي چيزاي ديگه مثل الان نبود ... همه چيز ساده بود ... ساده ساده ساده ... اما همون سادگي هم برای مني که 6-7 سال بيشتر نداشتم خيلي زيبا بود ... خيلي ... براي همينم وقتي اون فيلمها رو ميبينم دلم ميسوزه ... يادمه يه بار خواهر کوچيکم -که بعد جنگ هم به دنيا اومده- به دختر يکي از همين کارگردانهاي معروف که فيلمهاي يکي دوسال اخيرش در زمينه جبهه و جنگ پر طرفدار هم بوده دوست بوده گفته بود :" کجا تو جبهه حاجي با لباس اتو کشيده و سيد با موهاي ژل زده بوده ؟ " جالبه از اون روز به بعد ديگه تو فيلماي باباي دوست خواهرم حاجي اتو کشيده و سيد ژل زده نديدم ... باز خدا اونو خير بده که حرف درست رو از بچه ها هم قبول ميکنه اين از اون فيلمها اونم از فيلمهايي که جنگ رو از ديد جنگ جهاني و سياهي نگاه ميکنه ... جبهه ايا رو آدماي نفهم و اي کيو پايين و ضداجتماع و آشوبگر بي منطق نشون ميده ... کم فيلمهاش رو نديديم؟ مگه نه؟ تازه اينا که خوبه يه سري فيلمها به نام فيلمهاي خوب دفاع مقدس جبهه ايا رو با همون خصوصيات آشوبگري و بي منطقي نشون ميده البته بعد از جنگ که هنوز نفهميدن جنگ تموم شده ؟ ديگه از حرفا و بحثا و سخنرانيايي بگذريم که ... چند وقته از جنگ ميگذره؟ چرا بايد نسل جديد ما جنگ رو از ديد اين فيلمها و سخنرانيا و تحليل ها بشناسن؟ همه ما خوب ميدونيم که رسانه ها رو افکار مردم خيلي مهم اند ........................ دلايل ديگه اي هم هست که برای نسل جديد ما طعم جنگ فرق کرده .................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1384ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
«بسم رب المهدی»
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط پورنا |
|
|
به نام خدا سلام بازم عيدهاتون مبارک ميگفت يه دوستي داره که 4 ساله هيچ گناهي نکرده .... باورم نميشد 4 سال خيلي زياده خيلي .... اونم براي گناه نکردن اولش فکر کردم حتما پيره که تونسته 4 سال گناه نکنه اما وقتي سنش رو فهميدم بيشتر جا خوردم .... هم سن وسال خودم بود و 4 سال بود گناه نکرده بود 4 سال يعني 1461 روز يعني 35064 ساعت يعني 2103840 دقيقه ... به خودم يه نگاهي انداختم ... راستي من چند ساعت يکبار ... چند دقيقه يکبار يا به قول خواهر کوچيکم هر چند ثانيه يک بار گناه ميکنم؟؟ امروز روز عيده اصلا اين ماه همه اش عيده ... اما ... اما ... به قول اماما اون روزي برای ما بايد عيد باشه که توش هيچ گناهي نکرده باشيم ميگفت دوستش ميگه که بچه مسلمون شيعه که گناه نميکنه اونايي که گناه ميکنن آدم نيستند ... هستند ( گفته اينو به کسي نگم !) راست ميگه ... بچه مسلمون شيعه که گناه نميکنه ... حق بل اونه بچه مسلمون شيعه اونقدر برای خداش ... نه چرا خداش؟ براي خودش ... براي نفس خودش احترام قائله که به خودش اجازه نميده که گناه کنه ... روحش رو کثيف کنه که چي بشه ... گناه با توبه پاک ميشه اما اثرش چي؟ مگه ما روحمون خدايي نيست ؟ کي ميشه ما هم يه روز برای خودمون عيد بگيريم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط پورنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
پلگافه دیافه درویش مصطفی |
|
RSS
|